علیعلی، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1405 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

گروه نجم الثاقب

بعد کارناوال که بچه هاسرود های گروه نجم الثاقب را حفظ کرده بودن.... ساره جون عضو گروه های اطلاع رسانی نجم الثاقب شده بود و غصه میخورد که اومدن باغ غدیر و ما ندیدیمشون... ـ تا اینکه فهمید یکشنبه (۱۴٠۳/۴/میان غدیریه دیانی..  رفتیم و زیارت کردیم گروه سرود را.  و حالا ساره شناسنامه اعضای گروه سرود نجم الثاقب را داره چک میکنه...  ...
13 تير 1403

کارناوال غدیر

یه روز مسافرت که بودیم تو گروه سیاه و سفید یه پیام اومد برا کارناوال غدیر... اسم ساره را نوشتم....  دیگه سر نزدم تا نزدیکای عید غدیر.... اولش گفتن علی و مسیح نمیتونن اجرا کنن...  روزی که به ساره گفتم میخایم بریم برا تمرین و نمیدونستم چی باید بخونه.. ساره 😖😭که من نمیرم، نمیتونم و من 😔کلی بهش گفتم تو میتونی، سخت نیست و...  اما بالاخره رفتیم... علی و مسیح فقط اومدن فضا را دیدن و رفتن پیش بابا...  ساره خوشش اومده بود...  فرداش که تو خونه داشت حفظ میکرد علی و مسیح هم باهاش حفظ کردن و ساره نگران این بودکه اونها خراب میکنن و نمیتونن....  با هم رفتن تمرین (خانه انقلاب.. خیابون جامی) ...
13 تير 1403

آغاز تعطیلات

سلام آغاز تعطیلات را با مسافرت شروع کردیم..(بعد مصاحبه من مادر و تمام شدن امتحانات ساره  جون)  روز 1403/3/16عصر چهرشنبه سفر را آغاز کزدیم و شب اول را مسجد جمکران بودیم ـ شب دوم را دریاچه اوان بودیم. طبیعت زیبا  طبیعت معلم کلایه به سمت تنکابن واقعا قشنگه..(نمیشه تو عکس خلاصه اش کرد)  ...
19 خرداد 1403

آخرین روز مدرسه

نمی‌دونم چرا دوست داشتم از آخرین روز مدرسه ساره عکس بگیرم ...(چون خودم از دوران مدرسه ابتدایی ام هیچ عکسی ندارم 😔) اما اون دوست نداشت ... رفتم مدرسه اش استقبال نکرد .. یواشکی عکس گرفتم 🌿 ببخشید ساره جون .می‌دونم عصبانی میشی . ...
13 خرداد 1403

ذوق بچه داشتن

عصر سه شنبه من و حسین رفتیم بیرون برای مصاحبه من عکس ۳×۴چاپ کنیم .؟ به بچه ها اصرار کردیم که بیان بریم پارک ،گفتن نمیام .حتی وعده خرید بستنی هم مسیح را راضی نکرد که بیاد . چون سرش بند بود به بازی لگویی با علی (از ظهر که علی میاد حرف میزنند باهم،دعوا می‌کنند ،و دوباره بازی.....و ساره تنها ...و من غمزده که چرا ساره خواهر نداره که باهاش حرف بزنه😔) بابا بیرون که بودیم گفت چه عجب بچه ها اصلا زنگ نزدن .... حدود دو ساعت بعد اومدیم خونه یادمون اومد که تلفن خونه قطع بوده 😀 اما ساره عزیزم وقتی اومدیم غافلگیرم کرد با پختن کیک،باسلوق و شربت .😍 علی عزیزم خونه را مرتب کرده بود🤩و اینکه داشت برای مسیح کتاب میخواند .....
21 ارديبهشت 1403

دوباره یهویی

همیشه عذاب وجدان دارم که چرا درست برا بچه ها وقت نمیذارم . اماعقیده همسری اینه که همین که هستم و بچه ها در آرامش به سر میبرن خوبه... الان مسیح اومد گفت :بازی سونیک(با کامپیوتر)یا بازی ماینکرافت (با گوشی).؟؟؟؟چون صبح بازی کرده بود گفتم نه ... و گفتم بیا منچ(تنها بازی که همیشه جواب میده , و بعد بازیهای معمولی ... پی نوشت:::بچه ها تو هر سنی باشن وقت ما را می خان .،توجه میخان و اگر من مادر یا پدر سر حوصله باشیم همه چیز آرومه ... ...
26 فروردين 1403