علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 1 ماه سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

نتیجه صبر خودم

خوشحالم که عصبانی نشدم ...😍 امسال هم کاروان شادی عید غدیر بود و ساره برای سه شنبه ۱۴۰۵/۳/۱۲ عصر علی و مسیح را ثبت نام کرده بود .. از اون هفته پسرها میگفتن نمیریم و حتی گاهی عصبانی میشدن ... ساره سرود نجم الثاقب را پخش می کرد و گاهی به دعوا ختم میشد😴 دیروز من مدرسه بودم ،علی زنگ زد که میخاد بره کاروان🤗 تا دم رفتن مسیح که خسته از نخوابیدن بود میگفت من نمیام .... چند دقیقه سکوت .....چی بپوشم؟ آماده شدن و با اتوبوس و مترو راهی شدیم(بابا رفته بود با همکاراش کوه صفه ،قرار شد بعد بیاد دنبالمون)...رسیدیم مسجد انقلاب .. خوشحالی مسیح در مسیر رفتن برام جالب بود ...به خودم میگفتم این که تا یه ربع پیش با عصبانیت می گفت نمیام😐چه خو...
13 خرداد 1405

مدرسه تمام

این پنجشنبه 1405/3/8دیگه مدرسه تموم شده... دیروز عید قربان بود... علی و مسیح دیروز خونه مامان جون موندن... امروز هم با هم اومدیم دوچرخه سواری... ساره نیومد😏 بهونه اش امتحاناتش بود که اون هم دیروز کلا کنسل کردن.... بعد از10تا برنامه عوض کردن... بدمینتون بازی کردن علی و بابا 👆 ...
7 خرداد 1405

دلمه برگ مو

دلم میخواست یه مطلبم برا خودم بذارم 🤗امروز دلمه برگ درست کردم .ساره خانم کمکم پیچید .... یادم رفته بود . چون سالها پیش درست کرده بودم ...یه قابلمه پر درست کردم ..بقیه مواد را هم داخل بقیه سبزی‌ها چیدم ..(گوجه،بادمجون و...) عصر بردیم خونه مادر...ساره موند اونجا .. من با علی و مسیح اومدیم کلاس بدمینتون علی  ... این ماه ورزشگاه امین اسمش را نوشتم ...خیلی دوره .... اما امتحانی نوشتم.. 👇اینجا تا خواجو با اتوبوس اومدیم ...بابا اومد دنبالمون .علی نگران بود ...دلشوره های همیشگی .. یواشکی عکس گرفتم😊 مسیح داره نگاه می کنه ...امیدوارم راضی بشه بره کلاس ورزش .. ...
4 خرداد 1405

اردیبهشت پر بار

از اول سال حسین میگفت :من امسال همه اردیبهشت را میرم تفریح ... خدا را شکر شرایطش جور شد و هر ۴جمعه را رفتیم کوه و تفریح .. 👇جمعه ۴ اردیبهشت ما چهار نفری ساعت ۱0 صبح راهی کلار شدیم.. ساره نیومد..  12تا2رفتیم بالای کوه..  جاتون خالی ناهار جوجه تابه ای بود..  کلی تره کوهی چیدم.  👇پنجشنبه و جمعه 11 اردیبهشت رفتیم ویلا... ارمند(چون هر سال میریم اینجا، بهش میگیم ویلا🤭) با دوستامون... ساره هم افتخار داد و اومد...  ساره و عکس های تکی😍 پنجشنبه و جمعه18اردیبهشت.. رفتیم آبشار لندی... ساره هم بود.... اما پیاده روی تا آبشار خسته اش کرد... همه خسته شدیم... ساره تا پایین نیومد...&nbs...
30 ارديبهشت 1405

ارمند

ساره افتخار داد و با ما اومد ارمند -شب مانی البته گفته بودیم ولی فای را وصل نمی‌کنیم اگر نیایی... ...
13 ارديبهشت 1405

قاب زندگی

این یه عکس هست از یه لحظه آرام و بی سرو صدا تو خونه ما ....(اکثر مواقع شلوغ و پر سر و صداست ،،گاهی دعوا ،گاهی خنده ) یه روز پر خرج.. 🌿گوشت خریدیم (۶میلیون (جمع شدن پول یارانه )😪😭😢..من خرد کردم و حالا نوبت چرخ کردن شده .... 🌿ماهی خریدیم ۷۰۰هزار تومان 😱🤔حسین داره برامون سرخ می کنه و مسیح هم کمک و مدام ناخنک میزنه ... خدایا خودت روزی رسونی ...... یه کم خرج بالا رفته ...با تمام صرفه جویی ها ...😇🤭 ...
9 ارديبهشت 1405

بدون عنوان

👇دختر نوجوان  که داشته باشی باهات نمیاد کوه ...تفریح...گاهی چهارباغ گردی میاد..این کیک را وقتی از کلار برگشتیم پخته بود(جمعه۱۴۰۵/۲/۴) ،به‌حای نسکافه نفهمیدیم قهوه یا قهوه هسته خرما ریخته بود ...اما کم شیرین و عالی بود ... خونه را جارو برقی هم زده بود...البته گفت چون می‌خواسته من غر نزنم بهش 😔 👇چند روزی مسیح در انجام تکالیف تنبلی می‌کرد ..البته من هم مقصر بودم ..بعد کلاس خودم تازه می اومدم سراغ مشقاش ..که دیر بود ..مدرسه چند روزه برنامه فنوتک را خریده..خیلی بهتر شد ...باید حاضر باشند ... علی هم برای کلیپ های الفبا ذوق می‌کنه که شعر میخونه ...دلم میسوزه که علی کلاس اولش مجازی بود 😴 ...
8 ارديبهشت 1405

غم لحظه ای

جمله ای که این روزها می شنوم .....از کی ؟😪 اشتباه کردی پیام دادی به معلم من ...اشتباه کردی رمز گوشی را براش زدی.  من رو به پس هستم و اون ها رو به پیش ..(این جمله را از مادرم می‌شنیدم ...اما درکش نمی کردم ،حالا روی پله ۴۲سالگی زندگیم درکش کردم😔 چقدر امروز که اولین  پنجشنبه اردیبهشت هست دلم طبیعت گردی میخواست ...اما همکاری ساره واقعا پایینه ... علی هم داره مثل اون میشه ... سن نوجوانی😡 الان عصبانی هستم ...خودم تنها اومدم دوچرخه سواری ..تو پارک نشستم و این را نوشتم .... خسته شدم از مجازی بودن کلاس ها ....کاش مدرسه ها باز می شد ...از صبح تا ۵بعد از ظهر گل به سر هستیم...اعصابم نمی‌کشه تمام...
3 ارديبهشت 1405