علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 1 ماه سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

بر طبل شاهانه بکوب

مسیح امروز رفت کلاس بدمینتون .... اون جلسه نموند توی سالن و اومد بیرون (من و باباش با هم رفتیم ...)و آخرش گفت خجالت میکشم ،کلاس نقاشی دوست دارم و چند تا بهونه دیگه ...(خسته و خواب آ لود بود ..) امروز حسین نبود ،از دیروز صبح هم با علی و ماهان خونه مامان جون بودن... عصر رفتم دنبالشون و ماهان را هم بردم ....البته ماهان فقط چند دقیقه موند تو سالن ... مسیح را بردم به استاد معرفی کردم .. و تمام .. استادشون به من گفت برو بیرون کلاس..و به معنای واقعی منظورش این بود که جلو چشم مسیح نباش لطفا 😐 موند توی کلاس.... امیدوارم بقیه اش را هم بماند ..(ماه بعد نقاشی مینویسمش همراه یه کلاس  ورزش ) 👇این عکس را یواشکی گرفتم ....
8 تير 1405

خونه عمه

عمو احمد و عمه مریم با خانواده برای تاسوعا و عاشورا اومدن اصفهان ...چند شبی را با هم رفتیم روضه.. روز بعد عاشورا خونه عمه زینب دعوت داشتیم .. وقتی رسیدیم اونجا اول رفتیم شاه توت خوردیم ...بعد بابا با پسرها(مسیح،علی،ماهان،محمد هادی،محمد حسین)رفت تو زمین ورزش فوتبال ... ما بزرگترها نشستیم فیلم ببینیم(زن و بچه)زمانش زیاد بود ... و متاسفانه پسرها هم اوندن به فیلم دیدن .. جز علی و مسیح  با اینکه خیلی مناسبشون نبود .. علی و مسیح ناراحت شدن ..چون کلی برنامه برا قایم موشک بازی کردن ریخته بودن .. ...
6 تير 1405

باغ طوبی

شب عاشورا اومدیم تخت فولاد -باغ طوبی (این گروه پارسال تکیه میر بودن ) جای قشنگ و با صفایی بود ... مهسان ،عمه زهره،عمه زینب با بچه ها و بابا اومدیم ...بقیه رفتن حسنیه  👇بازی فکری پسرها 👇ساره و رنگ کردن سفره قلمکار ...
3 تير 1405

روضه محرم

حلقه بسکتبال سالن (گل گذاشتن توش)👇 امشب شب ششم محرم بود.علی دوست داشت روضه ورزشگاهشون را بره ...رزمندگان اسلام ورزشگاه امین را برا روضه گرفته ... خیلی طول کشید و حوصله نداشتیم تا آخرش بشینیم ...چون مسیح خوابش برده بود،،علی و حسین هم خسته بودن (ظهر نخوابیده بودن ) من تو خیابون یهو یواشکی گفتم فلافل ...حسین رفت خرید ...مسیح هم بیدار شد ...پارک کنار رودخونه نشستیم ... همون ساعت شد ...۱۲رسیدیم خونه ... ...
31 خرداد 1405

گاهی می خوام خودم را بغل کنم و بگم ای ول

 امروز هماهنگ کردم (من پیشنهاد دادم بریم بیرون)صبحانه با دوستان  ناژوان  بچه هام هم همکاری کردن و اومدن .. خانمها: نسیم و پسر هاش  سپیده و دخترهاش  مائده و دو تا بچه هاش  شیوا و پسرش  بهناز و پسرش  فرزانه و دخترهاش سمیه و سپنتا  صبح ساعت ۶تا ۱۰بیرون بودیم .. عشق کردم علی و مسیح با اینکه اولش گفتن ما هیچکدوم را یادمون نمیاد اما سریع جور شدن .. ساره هم که زیاد خودش را بزرگ فرض کرده و کلامی با دخترها که همسنش بودن حرف نزد ..😔 ...
25 خرداد 1405