علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 1 ماه سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

دخترداشتن

👆ظهر سه شنبه 1405/1/25ما با ماهان عمه مریم رفتیم دوچرخه سواری، ساره عزیزم با سمیرا خاله موندن خونه، و ناهار برنج و مرغ درست کردند... عالی بود 😍 👇جمعه05/1/21 خونه آقای بلوری،، wibe(وایب) خونشون را ساره خیلی دوست داشت، حیف که پسرا نیومدن و موندن خونه مامان جون. اینجا محراب نماز آقای بلوری هست..  👇ساره عزیزم _تراس خونه 👇سفر نوروز 1405__مشهد با عمه زهره... اینجا مدرسه هست،، گناباد  بازی بدمینتون....  ...
31 فروردين 1405

جنگ و مشهد

روز جمعه ۷فروردین ۱۴۰۵راهی شدیم به سمت مشهد .با همراهی مادر،مامان جون و خانواده عمه زهره. بهار نارنجی که از مدرسه طبس چیدیم . بازیهایی که در حرم با هم می کردید . و ساره ای که در این سفر مستقل بود در تنها اومدن به حرم و تا صبح موندن داخل حرم..و خوشحال به خاطر سیم کارتی که اینترنت داشت🤩 و پیتزای که همگی با هم رفتیم ..البته خانواده عمو احمد هم اومدن اما به خاطر دل درد محمد حسین نیومده حرم و پیتزا . نمای صحن انقلاب صبح ۱۲فروردین ..   با توجه به شرایط جنگی باز هم مشهد شلوغ بود .. آن شاالله که شرایط به زودی آروم بشه و خیر پیش بیاد .. سفر خوبی بود ..آروم و بی سر و صدا .. الان هم ذوق کردم...
12 فروردين 1405

مهمونی افطاری

باورم نمیشه امروز پنجمین روز جنگ هست .. ۱۴ماه مبارک رمضان . به مناسبت تولد امام حسن مجتبی(ع)مادر شوهرم و خواهر شوهر ها را برای افطار دعوت کردم .. از صبح شنبه تا الان جنگ رسماً شروع شده😪 تهران را خیلی زدن ..عمه مریم و خانواده دیشب اومدن اصفهان .. عمو احمد به خاطر روزه هاشون نیومد ..رفتن کرج ..
14 اسفند 1404

اعتکاف

دیشب ساره رفته اعتکاف ...الان ۲۴ساعته ندیدمش ...😐 دلم براش تنگ شده .. اما نمی‌دونم چرا وقتی هست هی می زکیم با هم ؟ ...
14 دی 1404

تولد مسیح

سلام  تولد مسیح عزیز 12آذر ماه هست..  قرار شد کیک بخریم ببریم خونه مامان جون. مامان جون سرما خورده، و مونده خونه عمه زینب، عمه زهره هم کل خانوادشون سرما خوردن..  همون روز علی هم تا ۹شب کلاس بدمینتون  داشت..  کیک پختم، اما حواسم نبود به جای کاکائو، قهوه ریختم.  تولد را برگزار کردیم اما کادو نداشتیم 😔قرار بوده کارت بانکی بگیریم تنبلی کردیم،این دو روز هم بانک ها تعطیل بودن (آلودگی هوا و شیوع آنفولانزا)  فرداش رفتیم با هم چهارباغ، پیتزا خوردیم. سمیرا خاله ام با ما بود.  اینم فاکتورش👇🤗 ...
13 آذر 1404