علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 23 روز سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

باغ طوبی

شب عاشورا اومدیم تخت فولاد -باغ طوبی (این گروه پارسال تکیه میر بودن ) جای قشنگ و با صفایی بود ... مهسان ،عمه زهره،عمه زینب با بچه ها و بابا اومدیم ...بقیه رفتن حسنیه  👇بازی فکری پسرها 👇ساره و رنگ کردن سفره قلمکار ...
3 تير 1405

روضه محرم

حلقه بسکتبال سالن (گل گذاشتن توش)👇 امشب شب ششم محرم بود.علی دوست داشت روضه ورزشگاهشون را بره ...رزمندگان اسلام ورزشگاه امین را برا روضه گرفته ... خیلی طول کشید و حوصله نداشتیم تا آخرش بشینیم ...چون مسیح خوابش برده بود،،علی و حسین هم خسته بودن (ظهر نخوابیده بودن ) من تو خیابون یهو یواشکی گفتم فلافل ...حسین رفت خرید ...مسیح هم بیدار شد ...پارک کنار رودخونه نشستیم ... همون ساعت شد ...۱۲رسیدیم خونه ... ...
31 خرداد 1405

گاهی می خوام خودم را بغل کنم و بگم ای ول

 امروز هماهنگ کردم (من پیشنهاد دادم بریم بیرون)صبحانه با دوستان  ناژوان  بچه هام هم همکاری کردن و اومدن .. خانمها: نسیم و پسر هاش  سپیده و دخترهاش  مائده و دو تا بچه هاش  شیوا و پسرش  بهناز و پسرش  فرزانه و دخترهاش سمیه و سپنتا  صبح ساعت ۶تا ۱۰بیرون بودیم .. عشق کردم علی و مسیح با اینکه اولش گفتن ما هیچکدوم را یادمون نمیاد اما سریع جور شدن .. ساره هم که زیاد خودش را بزرگ فرض کرده و کلامی با دخترها که همسنش بودن حرف نزد ..😔 ...
25 خرداد 1405

نتیجه صبر خودم

خوشحالم که عصبانی نشدم ...😍 امسال هم کاروان شادی عید غدیر بود و ساره برای سه شنبه ۱۴۰۵/۳/۱۲ عصر علی و مسیح را ثبت نام کرده بود .. از اون هفته پسرها میگفتن نمیریم و حتی گاهی عصبانی میشدن ... ساره سرود نجم الثاقب را پخش می کرد و گاهی به دعوا ختم میشد😴 دیروز من مدرسه بودم ،علی زنگ زد که میخاد بره کاروان🤗 تا دم رفتن مسیح که خسته از نخوابیدن بود میگفت من نمیام .... چند دقیقه سکوت .....چی بپوشم؟ آماده شدن و با اتوبوس و مترو راهی شدیم(بابا رفته بود با همکاراش کوه صفه ،قرار شد بعد بیاد دنبالمون)...رسیدیم مسجد انقلاب .. خوشحالی مسیح در مسیر رفتن برام جالب بود ...به خودم میگفتم این که تا یه ربع پیش با عصبانیت می گفت نمیام😐چه خو...
13 خرداد 1405

مدرسه تمام

این پنجشنبه 1405/3/8دیگه مدرسه تموم شده... دیروز عید قربان بود... علی و مسیح دیروز خونه مامان جون موندن... امروز هم با هم اومدیم دوچرخه سواری... ساره نیومد😏 بهونه اش امتحاناتش بود که اون هم دیروز کلا کنسل کردن.... بعد از10تا برنامه عوض کردن... بدمینتون بازی کردن علی و بابا 👆 ...
7 خرداد 1405

دلمه برگ مو

دلم میخواست یه مطلبم برا خودم بذارم 🤗امروز دلمه برگ درست کردم .ساره خانم کمکم پیچید .... یادم رفته بود . چون سالها پیش درست کرده بودم ...یه قابلمه پر درست کردم ..بقیه مواد را هم داخل بقیه سبزی‌ها چیدم ..(گوجه،بادمجون و...) عصر بردیم خونه مادر...ساره موند اونجا .. من با علی و مسیح اومدیم کلاس بدمینتون علی  ... این ماه ورزشگاه امین اسمش را نوشتم ...خیلی دوره .... اما امتحانی نوشتم.. 👇اینجا تا خواجو با اتوبوس اومدیم ...بابا اومد دنبالمون .علی نگران بود ...دلشوره های همیشگی .. یواشکی عکس گرفتم😊 مسیح داره نگاه می کنه ...امیدوارم راضی بشه بره کلاس ورزش .. ...
4 خرداد 1405