علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 24 روز سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

لوحه _ سرمشق

اینا تکالیف و سرمشق های علی جون هست .آخری هم آزمایش درس علوم ،سایه ها هست. علی برای لوحه نوشتن مدام میگه سخته ،نمیتونم.و خیلی لفتش میده تا بنویسه تموم .دوست داره کنارش بنشینی بهش بگی عالیه .من هم که گاهی  کار دارم .آبجی ساره هم میگه همش به علی اهمیت میدی،اصلا نمیای ببینی من چکار دارم😭😭کاش مدرسه ها باز بشه 🤲مسیح هم که جای خود داره .خدایا صبر من را زیاد کن .بچه ها گناه دارن .مدرسه بدون دوست ،بدون لقمه زنگ تفریح و بدون بوفه که صفا ندارد .علی گاهی سوال های می‌پرسه که دلم براش میسوزه. -مامان ساره میاد تو مدرسه ما؟ -نه مدرسه خودش. _مگه مدرسه ما تا ششم نداره(نمیدونه دختر پسر بودنش جداس😘😘😘) _مامان ما دختر...
13 مهر 1400

باز آمد بوی ماه مهر ،ماه مدرسه

🍁👇این روز اول مدارس در خانه ما .ساره جون از ۸و نیم صبح تا ۱۲ آنلاین .با برنامه و مرتب . علی آفلاین و بی برنامه .درک نکردن کلاس و تکلیف . مسیح و گریه که علی کلاس نداره.البته تو این عکس کنار اومد و گفت من هم کلاس دارم.دفتر و مداد آوردم براش.😘 👇اینجا علی میخواد لوحه بنویسه .اما مسیح مدام در مورد عکس های لگو باهاش حرف میزنه . 👇معلم ساره جون بهشون گفت امسال انشا دارید و ساره جوش آورد .موضوع داد و ساره گفت بلد نیستم بنویسم . اولین انشا ساره با موضوع تکراری« تعطیلات تابستان»بد هم نبود . خانمشون گفت خوب نوشتی . 👇اولین سر مشق علی .گفت دوست دارم خودم دفترم را تزیین کنم .انصافا کبوتر علی از جغدی که من ک...
10 مهر 1400

کیف و کتاب مدرسه 🦸🏼‍♀️

🍁ساره عزیزم صبح چهارشنبه ۳۱ شهریور قرار بود کتابهایش را از مدرسه تحویل بگیره .من زانوی پای  چپم درد گرفت و صبح با بابا رفتیم دنبال عکس گرفتن و دکتر . بعد که اومدیم ساره گفت که تنها نمیره مدرسه.با بابا رفت .البته چند تا از همکلاسی‌های پارسالش را دیده بود اما زیاد تحویلشون نگرفته بود😉می‌گفت دستم را زیر چادرم قایم کردم که کسی نبینه .بعد که اومدن علی برای کتابهای ساره ذوق میکرد . عصر علی توی مدرسه جلسه داشت و بابا رفت .کتابهای علی را هم داده بودن .فکر میکردم علی ذوق نداره برای مدرسه اما با دیدن کتاب ها کلی ذوق کرد و یکی یکی ورقشون میزد .برای علوم ذوق میکرد . می‌گفت من نه کتابهایم را جلد میکنم و نه توی اونها چیزی...
10 مهر 1400

دور همی های ساده ❤️

بچه های گلم دلم میسوزه که امسال با این کرونا نه تهران تونستیم بریم و نه مسافرت هایی را که می‌رفتیم .حداقل تابستون ها ده روزی می‌رفتیم مشهد ،شمال یا جایی ..... عمه مریم اینها اون هفته اومدن اصفهان و یه شب هم ما همه را دعوت کردیم .( بماند که ساره اعتراض داشت که چرا همیشه آبگوشت درست میکنید 😉)هفته بعدش هم عمو احمد و خانواده اش اومدن .پنجشنبه اول مهر عمه زینب برای نیکان تولد گرفت .البته تو حیاط مامان جون .من ناراحت شدم چون مدام به شما گفتن ساکت .همسایه ها اذیت میشن .دلم سوخت براتون که حتی توی تولد و موقع فشفشه زدن هم نباید ذوقتون را با سر و صدا نشون می‌دادید .( البته این قسمتش برا خودم هم سخت بود😯😉) تولد یک سا...
10 مهر 1400

پنجشنبه های دوچرخه ای

👇۱۲ شهریور .مسیر چهار باغ،سی وسه پل و کنار رودخانه قرار شد صبح های پنجشنبه خانوادگی بریم دو چرخه سواری.سه تا پنجشنبه رفتیم.مسیح سوار دوچرخه بابا میشه و ما سه تا دوچرخه های خودمون را . ۲۱ شهریور تو راه برگشت رفتیم شهر کتاب . یه پنجشنبه هم رفتیم ناژوان 👇 هفته گذشته درگیر دست مسیح و این هفته هم درگیر دست ساره و زانو درد مامان .تا ببینیم مهر ماه چی میشه . ...
1 مهر 1400

سوپ پای مرغ

چند روز دست من ( مامان) درد میکرد گفتن سوپ پای مرغ درست کنم .خریدم و گذاشتم یخچال.دست مسیح شکست .گفتم خوبه برای دست مسیح هم خوبه .یکشنبه ۱۰صبح (۲۸ شهریور)با کلی ادا اینها را گذاشتم تو قابلمه .انواع ادویه بزن که خوشمزه بشه و .... برای ناهار خونه عمه زهره دعوت بودیم .رفتیم و شب هم خونه مامان جون تا فردا دوشنبه ۶ بعد از ظهر. نگو که ما فراموش کرده بودیم قابلمه را خاموش کنیم .فکر میکردم خاموش کردم و حالا خراب شده .اما بعد از ۳۲ ساعت جالب بود که قابله زیاد نسوخته بود .منظورم اینه که راحت تمیز شد .😂🤣 واقعا پخته و جا افتاده شده🤣🤣🤣🤣🤣 ...
1 مهر 1400

چیپس دسته جمعی🤭🤭

🖕دور همی یه سینی چیپس و پفک خوردن  ۱۲ شهریور ۱۴۰۰.خونه دایی محمد .رحمت آباد .( با خاله سمیه ) بعضی وقت ها من و ساره و علی باهم در مورد علایق شکمی حرف می‌زنیم 😍😍👎 من عاشق اینم که یه اتاق پر از پفک و چیپس و کرانچی داشته باشم .انواع این آشغال ها .آخه می‌دونی واقعا خوشمزه هستن .بعدش تو یه اتاق پیتزا و ساندویچ و دلستر . علی میگه بعدش لازانیا هم باشه. من کالباس با سس مایونز .... ساره هم اسنک و پیتزا ... اما فقط در تخیلمون هست😭😭😭ما اهلش نیستیم متاسفانه .چند روز یه بار با هم یه چیپس یا پفک( واقعا با هم بودنش بیشتر مزه داره،چون با هم مریض میشیم 😅) وااااآااااااااای ..چه عالی میشه ... اما خوب 😄سلامتی مهمتر...
1 مهر 1400

قایق و‌شکستگی

سلام بچه های مهربونم من . ما روز جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰رفتیم رحمت آباد .قایق بادی را بردیم بند قادر.خیلی خوش گذشت .خانواده دایی حمید و دایی محمد هم بودند .👇  مرحله بعد قایق سواری ،توی خونه تمیز کردنش هست .ما دوباره توی خونه قایق را باد کردیم .شما ،بچه ها گفتید جمعش نکنید تا بازی کنیم .ظهر دوشنبه ۲۲ شهریور نشستید لب قایق ،سه نفری.قایق برگشت توی کمرتون.مسیح گریه کرد نیم ساعت و بعد از خستگی خوابش برد .چند روز دستش را زیاد تکون نمی‌داد.تا چهارشنبه که عمه مریم اینا اومدن اصفهان .به حسین آقا ( پزشک ارتوپد)دستش را نشون دادم و عکس نوشت .صبح پنجشنبه۲۵ شهریور عکس گرفتیم و گچ 😔به دلیل شکستگی مچ دست چپ . ،👇 روز ۲۹ شهریور خونه مامان...
31 شهريور 1400

صبحانه پارک

صبح جمعه ۱ مرداد قرار بود من برم دنبال مامان جون و ببرمش بیمارستان پیش آقا جون و با بابا برگردیم .ساعت ۶ صبح علی و ساره بیدار شدن و من یهو تصمیم گرفتم با هم صبحانه ببریم بیرون .مسیح را خواب آلود بغل کردم که بذارم تو ماشین .رفتیم تو کوچه و نور به چشمش خورد گفت:« برق کوچه خاموش 🤩🤩» از روزی که رفته بودیم دوچرخه سواری گفته بودید یه روز بریم پارک الفبا ( چون هوا اون روز تاریک شد و قول دادیم که یه روز بیایم )پس صبحانه آش و حلیم بردیم پارک الفبا.  ساره👆داره با موبایلش با دوستش حرف میزنه. ...
21 مرداد 1400

گوگل 😔😔

بچه های گلم سلام . ساره ،علی و مسیح عزیزم امیدوارم که این صفحه ها که اینجا براتون می‌نویسم  هیچوقت پاک نشوند (چون قبلاً توی دفتر براتون می‌نوشتم اما اینجا را که پیدا کردم چون میشه عکس بذاری بیشتر دوست دارم .♥️)یه روز که خونه نبودم شما خودتون البته با اجازه من رفته بودید گوگل و انواع لگو را سرچ کرده بودید .یه مدل که زده بودید عکسای خودتون توی نی نی وبلاگ که مربوط به لگوبود اومده بود.رفته بودید و اون خاطره را خونده بودید .خدا را شکر من که اومدم برایم توضیح دادید اما نتوانستید دوباره صفحه را پیدا کنید .از اون روز هر چی عکس می‌گرفتم ساره میگه میخوای بذاری تو اینترنت تا همه ببینند !!🙈🙈🙈 ای کاش کرونا نبود و حالا که...
31 تير 1400