علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 24 روز سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

یه پنجشنبه

کتابخونه فرشته کلاس فیلسوف کوچولو گذاشته بود .به علی گفتم یه جلسه بیا بریم .حسین رسوندمون .مقاومت میکرد که حتی بره توی کلاس .رفت .وسطش اومد بیرون .انگار براشون کتاب قصه خونده بود و همزمان بازی هم کرده بودند و بعد هم رفتن اتاق بازی .( اما گفت که دیگه نمیادکلاس ) ,👇با اتوبوس برگشتیم .پیراشکی و های بای خریدیم . 👇وسط راه یه گنجشک مرده پیدا مردیم و خاکش کردیم .فکر کنم این قسمت گردش را بیشتر دوست داشت . 👇قبر گنجشک مرحوم .🤗 ...
28 آبان 1400

صفه بارانی

از صبح قرار بود بریم بیرون بودیم.هزار تا برنامه چیدیم .بریم خونه مادر ،..کوه صفه وآخرش بارون خیلی خوبی اومد .همگی رفتیم تو حیاط.بابا با من حیاط را شستیم و شما بعد اینکه با چتر زیر بارون بودید و خیس شدید😅( چون چتر کوچیکه و فقط رسیدید بحث کنید سرش .)رفتید یه کم تو ماشین .اومدیم تو خوته ناهار خوردیم و همه لباس را که خیس شده بودن رو رخت آویز پهن کردم .هوا دوباره آفتابی شد و تصمیم شد بریم صفه .واقعا تمیز بود . 👇ساره نمیدونم چرا اولش زیاد غر زد و گریه و بد اخلاقی.اما بعدش خوب شد . 👇یه بارون شدید هم موقع برگشت گرفت .مسیح که بغل حسین خواب بود .موقع خرید هله هوله بیدار شد . 👇اب بارون جریان پیدا کرده . ...
23 آبان 1400

روز دانش آموز

سلام ساره و علی عزیز دانش آموزان عزیزم .امروز روز دانش آموز بود و ساره به عنوان هدیه از۸  صبح تا آخر شب گوشی من دستش بود .وضعیت گذاشته بود واتساپ .کلی از اینها🖕 درست کرد و کلیپ درست کرد😘عصرکیک پختیم و  رفتیم خونه عمه زهره .بابا داره براشون کمد دیواری درست می‌کنه .علی سفارش داد کاکائویی باشه . عمه دور کیک پاستیل چید و بعد از عکس اول پاستیل ها را خوردید . امیدوارم مدرسه ها زودتر باز بشه و لذت زنگ تفریح و بوفه و آبخوری و هیاهو را درک کنید . ...
13 آبان 1400

آرزوی قطار

بچه های عزیزم سلام 😍 ما توی مرداد ماه بلیط هواپیما برای رفت مشهد و بلیط قطار برای برگشت مشهد گرفتیم اما وضعیت کرونا سیاه شد و کنسلش کردیم .بعد دوباره بلیط گرفتیم اما اصلا به شما نگفتیم .تا ساعت ۳ پنجشنبه .یعنی سه  ساعت قبل از حرکت.میخواستیم حسابی غافلگیر بشید .یواشکی همه وسایل را جمع کرده بودم .خوشحال شدید ..البته ساره گفت چرا دیر بهمون گفتید . موقع سوار شدن خیلی ذوق داشتید .پذیرایی و اون مرتب چیدنش براتون جالب بود .👇 برای شام هم رفتید رستوران قطار .( من دیر اومدم چون لم داده بودم و فیلم می‌دیدم 🤗که البته شما اعتراض کردید که چرا میخام فیلم ببینم .چرا کارتون بچه گونه نداشتن و...). غذای رستوران به نظرتون خوب نبو...
12 آبان 1400

هدیه مخصوص

میخواستم برای علی عزیزم جشن بگیرم برای کلاس اولی شدنش .تنبلی کردم تا شد ۱۷ مهر ماه .عصر یه کیک پختم .از وسط کیک برای علی یه قلب در آوردم و یه شیشه شیر هم بهش دادم ( میدونم که شیر دوست داره و اون هفته داشت به ساره می‌گفت من دوست دارم تو این لیوان بزرگا شیر بخورم .اون کتاب هم که تو عکس هست( ۳۶۵ جمله طلایی)را از من گرفته.بابا هم از کربلا اون هفته ماشین کوچولو آورده بود  واقعا خوشحال شد و هزار بار از من تشکر کرد .و من را بوسید 💗💗مدل علی فرق داره .برای اون کتاب داستان هم که فقط برای کوچک بودنش دوستش داشت صد بار من را بوسید و گفت ممنون . قرار بود فرداش تو مدرسه جشن داشته باشن.آشنایی با معلم و جشن قرآن . این 🖕کتاب ...
18 مهر 1400

مقتدر بودن یا...

 .دیروز تو راه برگشت از کوه صفه اصرار کردید بریم هایپر استار .چون خسته بودید موافقت نکردیم .فرداش بابا یواشکی به من گفت که امروز ببریمتون .من هم گفتم تا تکلیف ها را انجام بدید.نزدیک ظهر ساره کارها و تکالیفش را تموم کرد و ماشین هم تعمیر شد  .آماده برای هایپر استار🤩 تو راه مسیح گفت:من غذا،😔 یادم رفته لقمه بردارم.گشتیم نانوایی شلوغ بود .با خرید موز رفع گرسنگی کردیم . رسیدیم هایپر .خیلی خیلی خیلی ذوق کردید  حرف می‌زدید با هایپر 😍بعد از یکسال اومدیم . همه چیز خوب بود.شماها رفته بودید تو قسمت کتابها .من براتون یه کتاب خوندم .مسیح هم تو چرخ دستی بود . تارسیدیم به قسمت اسباب بازی.حتی مسیح هم پیاده ش...
18 مهر 1400

کوه صفه

پنجشنبه صبح بابا گفت برای دوچرخه سواری هوا سرده .نزدیکی ظهر مامان جون زنگ زد که نذری پخته .تصمیم گرفتیم که برویم کوه صفه .اول نذری را گرفتیم و رفتیم .هوا عالی بود .یه کم باد اومد اما خیلی وقت بود که نرفته بودیم و بچه ها واقعا دلشون تنگ شده بود .مسیح کیف کرده بود و کلا چند وقته گیر داده بریم کوه صفه . 👇اینجا برای پفک که خریدن ذوق کردن .قبل از اینکه برویم بالا . ساره عزیز فکر میکرد اینجا نمیشه و سخته نماز بخونی .من و حسین با همون یه کم آب چشمه وضو گرفتیم و سنگ برداشتیم و نماز خوندیم .البته ساره هم اومد و به جماعت خوندیم .،😍ساره گفت باورم نمیشه اینجابه این راحتی میشه نماز خواند..👇این عکس مال بعد نمازه. کلی سرگرم شدن با چشمه آبها ...
18 مهر 1400