علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 5 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

عرض تشکر از خانواده خوبم...

😍بچه های گلم سلام.....  ممنون از اینکه الان تو خونه هستید و من اومدم مراقب.... ـ.  این گل های سفید و قشنگ مال دسته گل تولد بابا حسین عزیزه.. همکارای بابا را دعوت کرده بودم خونه... بدون اینکه خودش بدونه.. خوشحال شد.. براش یه دسته گل آوردن با کارت هدیه.  👆این هم دسته گل تولد بابا.  امیدوارم واقعا خو شحال شده باشه از اینکه همکاراش را دعوت کردم..  ...
15 دی 1401

روز تولد

ظهر پنجشنبه ۱۴٠۱/۹/۱٠برای ناهار رفتیم ناژوان.... عرفان دایی مهدی هم باهامون اومد.. بابای عزیز برامون کباب درست کرد.  بعد ساره با عسل دوستش شهر کتاب وعده کرد..... من و علی و عرفان هم رفتیم و باعث ناراحتی ساره شدیم😪یه اسباب بازی برای تولد مسیح خریدیم و ساره و علی هم بی نصیب نموندن.(یادم رفت از شهر کتاب عکس بگیرم....)  فردا صبح هم مسیح بعد از خواب ساعت 8تقاضای کیک با شمع داشت.... کیک پختم و تولد را برگزار کردیم ...
13 آذر 1401

سینما

پنجشنبه۱۴٠۱/۹/۳ با مترو رفتیم پارک هشت بهشت ناهار خوردیم و پیاده روی در چهار باغ... قرار بودبرویم سینما سوره....  برای دیدن فیلم لوپوتو....با همراهی خانواده عمه زهره... علی و مسیح اولین بارشون بود که می اومدن سینما مسیح گفت:«من فکر میکردم تو سینما دمپایی هامون را در میاریم.»  ...
6 آذر 1401

برادرانه

👆وقتی علی مهربون برای مسیح کتاب میخونه.. ۱۴٠۱/۹/۲چهارشنبه  👆دارن با هم چیزهایی را که با گل درست کردن رنگ میزنن (البته جنگی بعدش شد که نگو 😆) گواش زرد ریخت رو فرش و مسیح به زور میخاست ظرف گلی ساره را بگیره و..(۱۴٠۱/۹/۳) 👆املا نوشتن همزمان علی و مسیح(آبان۱۴٠۱) 👇این مال اسفند ۱۴٠٠هست... مادر به خاطر عمل چشم خونمون بود...  ...
6 آذر 1401

سلام

نشستم و ورق زدم صفحه نی نی وبلاگم را.... اصلا درست و حسابی ننوشتم....  از مسافرت هایی که تو تابستون رفتیم از دریاچه سها اردبیل تا رضوانشهر با عمه مریم و بچه هایش..؟  از پیاده روی کربلا با خاله سمیه...  از عروسی سعید دایی کرج و تهران....  و از بوشهر یهویی دو هفته پیش  👇صبح۱۴٠۱/۸/۱۸چهارشنبه. بوشهر 👇عصر چهارشنبه.... بعد از کلی آب بازی تو دریا و خوردن ناهار.... از لحظات خوب آر امش... مسیح وساره و علی باهم حرف میزنن و تخمه میشکنن😍 👇صبح پنجشنبه۱۴٠۱/۸/۱۹وقتی تو راه رفتن به گناوه ترمز ماشین جدید نگرفت و ما تو بارون دنبال نمایندگی ایران خودرو میگشتیم.... بچه ها تو بارون ماشین جدید را تمیز میکردن...
6 آذر 1401

عکسهای گوشی و تنبلی نوشتن

بچه های گلم سلام...  مهربون های من نمیدونم چرا دیگه وقت نمیکنم و بیام نی نی وبلاگ براتون بنویسم و عکس بذارم....  خیلی دوست دارم تو دفتر خاطرات هم براتون نامه بنویسم اما تنبلی میکنم...  الان هم تو هتل بوشهر ( 🤭.. یه جا از طرف سر کار بابا گرفتیم. فقط طبقه چهارمه و بدون آسانسور) نشستم و شماها خواب هستید... و من وقت آزاد دارم  کلی عکس داشتم که قرار بود بذارم اینجا اما محبور شدم خالیشون کنم رو لب تاپ بابا...  حالا چند تاش را میذارم؛؛؛؛  قرار بود کتاب و دفتر های سال قبل را بدم بازیافت..... اما بعضی نقاشی ها جالب بودن و نگهشون داشتم... 👇جالبه امسال هم هر چی تکلیف و املا برای علی میگم، مسیح ه...
19 آبان 1401

خاطرات نانوشته

ما مرداد۱۴۰۱ رفتیم یه سفر عالی ....اولش گذری همدان چر خیدیم .گنج نامه رفتیم ..،👎 کنار مهمانسرای دانشگاه بو علی همدان که اتاق  گرفته بودیم یه دریاچه بود ..که با علی جون صبح رفتیم دور زدیم ... صبح روز اول علی و مسیح تو اتاق گیر کردن و در باز نشد ...از داخل قفلش کرده بودن ...بابا برای باز کردن درتلاش کرد و در شکست ....متصدی اونجا مرد خوبی بود و به جای گرفتن هزینه در به بابا گفت خودش درستش کنه .....و این تلاش پدر عزیز  👎 آرامگاه بابا طاهر عریان و شعری مناست اخلاق اون موقع علی جون .....عصبانی بود چون یه اسباب بازی دیده بود و میخاست ... از غار علیصدر هم دیدم کردیم ...واقعا آدم به هنر مندی خدا ایمان میاره 👎...
15 شهريور 1401