علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 24 روز سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

جشن قران ساره جون

ساره جون توی ۳۳ روز یاد گرفتید که قران را رو خوانی کنید.قرار شد جشن بگیریم .کیک پختم و چند تا عکس.امیدوارم که قران توی زندگیت باشه و راهت را روشن کنه .🌿💟 داداش علی هم برا خودش جشن  گرفت .البته بعدش با کتاب مثنوی هم عکس گرفت .از دیشب تا حالا میگه برام مثنوی معنوی بخون و من میخونم اون گوش میده .😍 اینم داداش مسیح و فوت کردن مدام شمع ها 🤭🤗 ...
4 دی 1399

جشن تکلیف ساره جون

سفره جشن و نوشته های دیوار 😍 ساره عزیزم به تکلیف رسیدنت مبارک باشه .اولش قرار بود همه را دعوت کنیم (مادر و خاله و زندایی ها و عمه ها و مامان جون )اما بعد اینکه مامان جون و مادر کرونا گرفتن بابا هم گفت که شلوغ نشه و فقط خاله و سمیرا و زندایی و ریحانه و البته عرفان(می گفتی پسر نیاد جشن من) با مادر اومدن .از فکرش اومده بودم بیرون و یهو تصمیم گرفتیم .ساعت 1 ظهر با هم رفتیم وسایل پذیرایی گرفتیم و اومدیم .اون ریسه را هم با کاغذ رنگی درست کردم .کیک را هم خودم درست کردم .زیاد درست نشد تزیینش کنم .گل را خاله جون آورد و سجاده ریحانه را هم پهن کردیم .گفتی مال خودم شمعی میشه .بعدا هی فکر میکردم که میشد سفره قشنگتری مینداختم .(بابا...
23 آذر 1399

اردوی مجازی

ساره عزیز سه شنبه 18 آذر ماه قرار بود اردوی مجازی داشته باشید .صبح برامون پنکیک درست کردی .(عکس گرفتم برای کلاست .اما  دوست ندارم صورتت را به نمایش بذارم تو نی نی وبلاگ .شاید بعدا بگی که دوست نداشتی .)بعد رفتیم دوچرخه سواری .ناهار را هم توی حیاط با داداش ها آبگوشت خوردیم .عصر هم بردمتون میدان نقش جهان (میدان شاه )با چادرت ازت عکس گرفتم .چیزی تا تکلیفت نمونده بود. . این هم داداش کوچولو . داداش علی و اداهایش برای عکس گرفتن واینکه شما موهایش را مسخره می کردی .. تونل نور و دوچرخه سواری نوبتی . اخرش هم رفتیم بازار قیصریه و برای هدیه تکلیفت برات گوشواره خریدیم . ...
23 آذر 1399

بت اعظم

ما هم تلویزیون یا بهتر بگم بت اعظم را خریدیم .6 آذر ماه که رفته بودم خونه مادر اومده بودن نصبش کرده بودن (ساره زنگ زد و گفت امروز بهترین روز زندگیمه .تلویزیون داریم 😔😖) .البته از دو هفته قبل خریده بودیم و من خیلی موافق بودنش تو خونه نبودم .گفته بودیم شاید بدیمش به مادر .آخه شما داشتید فیلم های انگلیسی را میدیدید و اون بهتر بود .علی داشت ساعت های بیکاری را نقاشی می کشید و گاهی هم با کامپیوتر تایپ می کردید .اما الان متاسفانه بیشتر بیکاری با تلویزیون سپری می کنید و داداش مسیح هم عادت داره میکنه . زمان کارتون ها را نوشتی و زدی به دیوار و این باعث میشه از درس و مشقت عقب بمونی.ساره میگه شما هیچوقت تلویزیون نخریدید .من هم گفتم که من و بابا گ...
23 آذر 1399

تولد دو سالگی مسیح

ساره گفت چرا برای تولد پسرها کیک خامه ای پختی و برا تولد من معمولی .کلی توضیح دادم که اوایل کرونا بیرون نمیی رفتیم و اون وقت تولد شما بود .دانیال و سمیرا را دعوت کردیم و یه جشن یه کم خانوادگی گرفتیم . ...
23 آذر 1399

ذوق خرید چادر نماز

30 ابان 99:رفتیم خونه مامان جون .خودمون سه تا (من ،شما و بابا)رفتیم با هم چادر نماز برای جشن تکلیفت خریدیم .خوشحال بودی . داداش علی هم برات ذوق می کرد و نگاهت می کرد .بهت می گفت خوشگل شدی .گفت باید برای من هم یه چیزی بخرید و من هم اون لگویی را که قرار بود دوچرخه سواری یاد بگیره و بهش بدم را دادمش .تو این عکس داره برات توضیح میده . اینجا هم داری دعا می کنی .برای همه مریض ها .من هم برای شما و داداش ها آرزوی عاقبت به خیری می کنم و اینکه ان شاالله همیشه کنار هم شاد و خوشحال باشید 😍خوشحالم که خودت چادرت را انتخاب کردی و دوستش داری . مبارکت باشه عزیزم ...
11 آذر 1399