علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 28 روز سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

کلاس سیاه قلم ساره

ساره جون یه روز بهت گفتم کتابخونه کلاس سیاه قلم گذاشته .خودت خوشت اومد و گفتی که دوست دارم.ثبت نامت کردمت .دو جلسه رفتی .بین کلاس که تعطیل بود چند روز بهت گفتم باید تمرین کنی و چند بار از روی طرح بکشی .ناراحت شدی .انگار مربی هم گفته بود چرا تمرین نکردی و شما گفتی دیگه نمی‌رم کلاس .من ناراحت شدم .به جای کلاس شما، علی را چند جلسه بردم .اون هم برای علی یاد بگیره میشه چند ساعت تنها بود .(علی تا حالا هیچ کلاسی نرفته). 👆این جلسه علی قرار بود «بت من »یاد بگیره .اما بقیه «لو لوخان» را پیشنهاد داده بودن و علی عصبانی بود .اون طرح طبیعت را هم کامل باید می‌کشیدم اما علی فیل را فقط کشیده بود😘 ...
21 تير 1400

ساره و کانال قصه خوانی

ساره جدیدا داره کارای جالبی انجام میده .بدون اینکه من بدونم با گوشی کتاب قصه خونده بود .جالب و تمیز هم کار کرده بود .کانال قصه گویی زده بود .اما نفهمیدم چرا منصرف شد .درست نتوانسته بود پیام بده و فیلم را بفرسته .( یادم باشه تشویقش کنم که ادامه بده ) این صفحه و پیام اول کانالشه .🥰🥰🥰 این یه عکس از خودشه که البته با یه فیلم خیلی جالب گرفته بود . اینها هم عروسکهای نیکان هست که یواشکی من چند تا فیلم هم از اینا گرفته بود و به جای اونها حرف زده بود.❣️❣️ ...
11 خرداد 1400

ادامه عید فطر (۱۴۰۰/۲/۲۴.جمعه)

Useصبح بابا گفت بریم بیرون ناهار بخوریم .به خاطر کرونا این دو روز قرار بود راهها بسته باشه .پس ما هم بیرون شهر نمی‌توانستیم بریم .بقیه مرغ دیروز را الویه درست کردم و وسایل را جمع کردیم بریم شیدان ( کوههای بهارستان )علی از اون دفعه که مار دیده بود میترسید و می‌گفت اونجا نریم دیگه . دوچرخه بابا و ساره را برداشتیم .علی هم اصرار کرد دوچرخه اش را بیاریم .بابا گفت بدون کمکی .. علی اولش گفت نمیتونم اما بعد که کمکی را باز کردیم کلی ذوق کرد و قرار شد جایزه پفک بخریم . رفتیم دنبال آبجی ساره و رفتیم .جای جدیدی را بابا پیدا کرده بود .قشنگ بود و سایه هم به خاطر تخته سنگ ها بود اما پر از مگس بود .  👆👆در حال ناهار خوردن...
1 خرداد 1400

عید فطر ۱۴۰۰

از قبل کلی برنامه داشتم برا عید فطر .دیروز بعد از کتابخونه مرغ و سبزی گرفتم .تمیز کردم برای امروز ( عید فطر ) صبح ساعت ۶ مرغ شکم پر درست کردم.مادر را برای ناهار دعوت کردیم .کیک پختم .و همه اینها به خاطر روزه گرفتن ساره خانم بود .خوشحال بودم که تونست روزه هاشو را بگیره ( خودش میگه به جز یه دونش که رفتیم رحمت آباد ) مادر هم برا هر سه تا دفتر نقاشی آورد .برای ساره دفتر خط دار هم آورد .بعد از ظهر هم رفتیم خونه مامان جون .عمه زهره به ساره کتاب « داستان های چهارده معصوم » را هدیه داد . کتاب جالبی بود .من یه کم خوندم .🤗🤗ساره شب را خونه مامان جون فاطمه موند . ...
28 ارديبهشت 1400

یه چهارشنبه بی تلویزیون

سحر من هنوز برای تلویزیون ناراحت بودم .انگار خودم هم به بودنش عادت کرده بودم .بد نبود گاهی که کار داشتم مسیح را سرگرم میکرد. این که ساره موقع سحر فهمید که من پکرم. اما خوب بهشون گفتم زندگی ادامه داره.... علی امروز توی کتابخونه فرشته نوبت تست داشت. دوشنبه هم اشتباهی برده بودمش یکم گریه کرده بود اما راضی شده بود که امروز بره. امروز همه با هم رفتیم البته بدون بابا چون بابا سر کار بود.. تستش یه کم طول کشید و سارا ناراحت شد چون کلاسش شروع شده بود اما باز به موقع رسیدیم. این جواب تست علی بود. 👆👆 بعد از ظهر می خواستم برم برای ساره جایزه بخرم به خاطر اینکه تمام روزه هاشو گرفته البته به جز یکی 😘😘😘 بابا امتحان داشت✌️👎 ...
28 ارديبهشت 1400

‌مسیح و پرتاب کردن

چند وقتیه مسیح یهو  شروع می کنه وسایل را پرت کردن .حالا هر چی باشه .کنترل تلویزیون ،لیوان شیشه ای ،شیشه ادویه ،ماشین بزرگ اسباب بازی .... گاهی به سمت علی و ساره پرت می‌کنه و بیشتر تو دیوار . می‌خنده . گاهی که گرسنه یا خواب آلوده این کار را انجام میده اما گاهی هم چون بچه ها حواسشون بهش نیست برای جلب توجه 😔😔 اینجا یهو لیوان را کوبید تو دیوار .شاید چون من چند بار به ساره گفتم مداد ها را جمع کن بریز تو لیوان ( جامدادی بود )بعد نشسته و میگه « قبل» یعنی ❤️ قلب های روی لیوان .بی کله هم می‌ره روی شیشه ها .دو بار پایش را بریده  روز ۲۱ اردیبهشت همه چیز عالی بود تا اذان مغرب .نماز خوندی...
24 ارديبهشت 1400

کتابخونه مادر و کودک فرشته

رفتیم عضو کتابخونه شدیم .البته اولین بار که رفتیم خورد تو ذوق ساره .😜سیستم قطع بود .دفعه دوم هم همین .کلا انگار سیستم قطع بود 😜اما بالاخره کتاب گرفتیم . اما خوب سیستم امانتش خوب نیست و من مامان دوست ندارم .دونه دونه باید اسم کتاب را بگی تا بیارن 😔 ...
21 ارديبهشت 1400