علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 23 روز سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

کیک اسنک

همیشه اون چیزی که انتظار داری نمیشه 🤗 ساره یه بار تو قالب اسنک کیک پخت (من خونه نبودم)خیلی خوب شده بود ... چهارشنبه ۲۸مرداد میخواست بره فیلم احمد را ببینه با نرجس دوستش ... عجله ای کیک پخت تو قالب اسنک ...اما خراب شد .. شد تقصیر من ،،😪 چون با حرص نگاهش کردم😁 بقیه اش را ریخت قالب مافین .اون هم هراب شد .. فکر کنم زیادی شیرین بود ... اسراف نشد .. خرده کیک خوشمزه ای شد ... ...
30 مرداد 1405

عکس های گوشی

سمیرا و ساره چهارشنبه ها میرن فانوس ...این هفته من رسوندمشون .تا رسیدیم سمیرا شروع میکنه به تغذیه خوردن 👇 👇ساره و طرح لاک هایش ...با غلط گیر🙃 علی ومسیح و کمد خونه مامان جون ...مرتب کردن اسباب بازی و کتابخونه ظ(مخصوص خودشون)👇 علی و بابا مریض بودن ...من مسیح را تنها رسوندم کلاس بدمینتون... از دم خونه بهش گفتم بخواب ...سریع خوابش برد ..حتی کمربند هم تو دستش بود ..👇 علی و مسیح برای خونه مادر سوسیس خرد کردن ...بندری درست کردم برای قابلمه پارتی ...👇 خانواده بافرهنگ😡همه‌گوشی به دست..علی وقتی دید عکس میگیرم گوشی را لای کتاب قایم کرد ..👇 ...
16 مرداد 1405

کوه کرکس

بچه های عزیزم سپاس به خاطر همکاریتون ..موندید خونه مامان جون ،تا من و بابا و دایی الیاس رفتیم کرکس... ۶بعد از ظهر گذاشتیمتون ...عمه ها بودن و تنها نبودید .. فردا ۱۰صبح برگشتیم.... ...
16 مرداد 1405

بازهم تولد علی

مهسان به علی گفته بود با هم تولد میگیریم ...همون روز ماشین را بردیم تعمیر گاه ... من،علی،ساره و مسیح با اتوبوس رفتیم خونه مامان جون .... علی درخواست اسنپ داشت ....گفتم یه کم بیاید مردم را ببینید 🤭 مسیح که ذوق داشت ...خیلی وقته سوار اتوبوس نشدن (برعکس خودمون که همه جا با اتوبوس می رفتیم ) 👇بالا ایستگاه منتظره اتوبوسه .. 👇ساره و علی تو اتوبوس (خلوت و خنک )مسیح خوابش برد ... 👇ذوق مسیح برای پله برقی و علی که ادعای بزرگی می کرد ...و مثل مسیح ذوق نمیکرد .. و بالاخره خونه مامان جون و شام مهسان پز و شیک ... خوشمزه وعالی  و کادوهایی که خوشحالت کرد .. ...
31 تير 1405

جمعه

جمعه ۲۶تیر بچه ها صبح خونه موندن ،سمیرا هم بود ...من رفتم برای چندمین مرتبه کنکور کارشناسی ارشد بدم 🤭 بعدش رفتم خونه عمه اعظم سرزدم و باعمه و نوید اومدیم خونه ما ... دخترا بستنی درست کرده بودن .😍.برنج خیسونده بودن و عدس هم پخته بود ...بعد ناهار عمه رفت خونه دوستش ... نوید موند ... بعد عرفان اومد  بعدش مجتبی و میثاق اومدن  چیپس و پفک ،بادوم زمینی روکش دارو آجیل  پذیرایی ام بود ..(چون میوه نداشتیم )  و جالب براتون این بود که همگی باماشین ما رفتیم خونه مادر ... ۸نفری ،،خونه مادر هم فلافل خریده بودیم  بازیهای دورهمی خونه مادر(البته خونه مادر وای فای هست و سریع همه خز...
29 تير 1405

تولد علی

علی عزیزم تولدت مبارک ...ان شاالله عمر با عزت و سربلندی داشته باشی.. همیشه روی لبهایت خنده باشه ..😍 ۲۵تیر تولد علی بود و همون روز حسین رفت دماوندو من(مامان)هم مراقب کنکور بودم ... یعنی پنجشنبه و جمعه  نبودیم ...یه روز خونه مامان جون بودید و یه روز خونه تنها (نصف روز) مسیح برای تولد علی جون ۱۰۰هزار تومنی بهش داد ... من برایش تخمه های روکش دار خریدم (البته این هدیه نبود ...چند وقت میگفت بخر من نخریدم 🙄چون پر ادویه هست.. حالا شنبه که رفته بود کلاس بدمینتون ،رفتم براش خریدم ..(مسیح و ساره هم فیض بردن) یکشنبه عصر هم رفتیم چهارباغ ..... به صرف بستنی کمی استراحت و بازی بدمینتون در پارک دروازه...
29 تير 1405