علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

پیاده روی کربلا۱۴۰۲

سلام بچه های قهرمان....ساره ،علی و مسیح (این  متن را دارم از خاک عراق براتون میذارم ،تو راه برگشت به مرز خسروی هستیم و بابا میخاد که اینترنت تموم بشه و من یادم اومد که خیلی وقته ویزی براتون ننوشتم 😍) امسال هم تصمیم گرفتیم که برای پیاده روی اربعین راهی بشیم و اصراری نداشتیم که شما بیاید(البته هزار بار گفتم دوست دارم با هم باشیم😊)... سختیهایش را به جون خریدم ..؟(بماند که گاهی در راه عصبی شدم) اول سفر خاله سمیه و آقا داوود و سمیرا و زندایی مینا باهامون بودند . گاری که خاله آورده بود هم بد نبود گاهی علی هم سوار میشد ... اما خیلی حوصله پیاده روی نداشتن و با ماشین رفتن...و غر غر ها کم کم زیاد شد ..که چرا ما با ماشین ن...
11 شهريور 1402

شهر بازی قهرمانان مشهد

امروز مادر و مامان جون با هم رفتن حرم .آقاجون موند هتل و ما با هم رفتیم شهر بازی ..ساره جون اصرار بر سوار شدن تله کابین داشت ..(تبلیغش تو کل شهر بود..)من و ساره ترن هوایی را سوار شدیم اما بابا و پسرا نبودن که ازمون عکس بگیرن 😉هیجان داشت اما کم بود و گرون .(هر نفر ۷۰....کلا دو یا سه دقیقه بود ) بعد علی ماشین برقی سوار شد با من و مسیح با بابا(من فقط نشستم و علی رانندگی کرد .😍) بعد مسیح ماشین سوار شد .انگار یه کم ترسیده بود . و با خریدن پفیلا سسی ناراحتی پیش اومد .چون مسیح به هیچکس نداد . و علی جون هم بازی را که اصفهان دوست داشت بازی کرد...و چون زمانش ۱۰دقیقه بود همه ما یه کم فیض بردیم و آخر کار با عصبانیت علی از...
29 خرداد 1402