کارناوال غدیر
یه روز مسافرت که بودیم تو گروه سیاه و سفید یه پیام اومد برا کارناوال غدیر... اسم ساره را نوشتم....
دیگه سر نزدم تا نزدیکای عید غدیر.... اولش گفتن علی و مسیح نمیتونن اجرا کنن...
روزی که به ساره گفتم میخایم بریم برا تمرین و نمیدونستم چی باید بخونه.. ساره 😖😭که من نمیرم، نمیتونم و من 😔کلی بهش گفتم تو میتونی، سخت نیست و...
اما بالاخره رفتیم... علی و مسیح فقط اومدن فضا را دیدن و رفتن پیش بابا...
ساره خوشش اومده بود...
فرداش که تو خونه داشت حفظ میکرد علی و مسیح هم باهاش حفظ کردن و ساره نگران این بودکه اونها خراب میکنن و نمیتونن....
با هم رفتن تمرین (خانه انقلاب.. خیابون جامی)
حس پیروزی داشتم.. چون زیاد عصبانی نشده بودم اما تونسته بودم هر سه تاشون را بیارم😍
قرار بود چند بار اجرا داشته باشن اما کنسل میشد و چون برنامه زنده بود یه کم قاطی پاطی شد روز اول.
خدا را شکر دوست داشتن.. برنامه این بود که تو یه اتوبوس بچه ها بودن و اتوبوس نور افکن داشت و تزیین شده بود. تو سطح شهر میچرخیدن و یه جاهایی پیاده میشدن سرود میخوندن و مامانا توی یه اتوبوس دیگه بادکنک باد میکردیم و میدادیم به مردم....
علی بالاخره رفت آرایشگاه.. چون گفته بودن پسرها موهاشون مرتب باشه.. قبلش نگران بود که زشت بشه و کلی سوال پرسید.. اما مسیح حاضر نشد بره زیر تیغ آرایشگر... خودم هم اصرار نکردم..

روز اول (عصر یکشنبه 1403/4/) مسیح تو ماشین بابا خواب بود.. بعد بابا رسوندش به من و من رسوندمش به اتوبوس بچه ها....
روز دوم بابا یهو شد مسئول حمل مواد نور افشانی و تا ساعت تقریبا 1شب باهامون بود... خوشحال بودم که خانوادگی این برنامه را رفتیم..
👇این اجرای آخر دروازه دولت بود.. مسیح خسته شده بود..

👇این روز اول که بچه ها برای تزیین اتوبوس کمک کردن 😍


👇اینم اتوبوس مامانا.

خودمون هم فرداش (روزعید غدیر) مهمون داشتیم خونه...و ساره بادکنک باد کرد.. از آقای مسئول دیشب بادکنک و روبان گرفتم








کارناوال غدیر 

