علیعلی، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره
مسیحمسیح، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
سارهساره، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره
نی نی وبلاگم.نی نی وبلاگم.، تا این لحظه: 1405 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره
بابا حسینبابا حسین، تا این لحظه: 1404 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 1406 سال و 23 روز سن داره

روزهای زندگی بچه های من

مامان گاهی عصبانی،،، اکثرا مهربون

کارناوال غدیر

1403/4/13 18:56
نویسنده : مادر خانه دار
245 بازدید
اشتراک گذاری

یه روز مسافرت که بودیم تو گروه سیاه و سفید یه پیام اومد برا کارناوال غدیر... اسم ساره را نوشتم.... 

دیگه سر نزدم تا نزدیکای عید غدیر.... اولش گفتن علی و مسیح نمیتونن اجرا کنن... 

روزی که به ساره گفتم میخایم بریم برا تمرین و نمیدونستم چی باید بخونه.. ساره 😖😭که من نمیرم، نمیتونم و من 😔کلی بهش گفتم تو میتونی، سخت نیست و... 

اما بالاخره رفتیم... علی و مسیح فقط اومدن فضا را دیدن و رفتن پیش بابا... 

ساره خوشش اومده بود... 

فرداش که تو خونه داشت حفظ میکرد علی و مسیح هم باهاش حفظ کردن و ساره نگران این بودکه اونها خراب میکنن و نمیتونن.... 

با هم رفتن تمرین (خانه انقلاب.. خیابون جامی) 

حس پیروزی داشتم.. چون زیاد عصبانی نشده بودم اما تونسته بودم هر سه تاشون را بیارم😍

قرار بود چند بار اجرا داشته باشن اما کنسل میشد و چون برنامه زنده بود یه کم قاطی پاطی شد روز اول. 

خدا را شکر دوست داشتن.. برنامه این بود که تو یه اتوبوس بچه ها بودن و اتوبوس نور افکن داشت و تزیین شده بود. تو سطح شهر میچرخیدن و یه جاهایی پیاده میشدن سرود میخوندن  و مامانا توی یه اتوبوس دیگه بادکنک باد میکردیم و میدادیم به مردم.... 

علی بالاخره رفت آرایشگاه.. چون گفته بودن پسرها موهاشون مرتب باشه.. قبلش نگران بود که زشت بشه و کلی سوال پرسید.. اما مسیح حاضر نشد بره زیر تیغ آرایشگر... خودم هم اصرار نکردم..

روز اول (عصر یکشنبه 1403/4/)  مسیح تو ماشین بابا خواب بود.. بعد بابا رسوندش به من و من رسوندمش به اتوبوس بچه ها.... 

روز دوم بابا یهو شد مسئول حمل مواد نور افشانی و تا ساعت تقریبا 1شب باهامون بود... خوشحال بودم که خانوادگی این برنامه را رفتیم.. 

👇این اجرای آخر دروازه دولت بود.. مسیح خسته شده بود.. 

👇این روز اول که بچه ها برای تزیین اتوبوس کمک کردن 😍

👇اینم اتوبوس مامانا. 

خودمون هم فرداش (روزعید غدیر) مهمون داشتیم خونه...و ساره بادکنک باد کرد.. از آقای مسئول دیشب بادکنک و روبان گرفتم

پسندها (2)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)